|
|
|
|
|
سلام !!! سال نو همچنان مبارک !!! ...امید که واسه همه سال پر از خوبی و لحظات متبرک باشه !!! تا الان کلی مهمون داشتیم ..رفتن و اومدن ... جمع کردم و پهن کردم ....همه ی مهمونها یه طرف ..عروس این عموم هم یه طرف ... اصلا ازش خوشم نمیاد ... یه عادت خیلی بدی دارم ..اگه مهر کسی به دلم افتاد دیگه به راحتی مهرش از دلم بیرون نمیره ...اگه هم از کسی خوشم نیومد دیگه براحتی توی دلم جا نمیگیره خیلی تلاش میکنم به این احساسم غلبه کنم ..اما دست خودم نیست ...وقتی می بینمش یه جوری میشم ..توی اتاق بودم که اومدن ..تا مامان گفت بیا فلانی اومده ...عزا گرفتم برعکس...صبح داداش امیر و خانومش اومده بودن خونمون ..کلی ذوق کرده بودم سیما رو دیدم ..خداییش پسر خاله ام توی ازدواجش با سیما واقعا خوش شانس بود ...زندگیشون خیلی وقتا تجربه های زیادی برام داشته ...از نقطه ی صفر شروع کردن ..الان زندگیشون بهترین شرایط رو داره ...کلی باهم حرف زدیم ...پر شدم از اعتماد به نفس ...میگه ..مهسا ..من همیشه اینو به همه گفتم الان هم به خودت میگم ...تو خیلی بیشتر از سنت تجربه داری ..قدرت درکت خیلی بالاست ...بارها دیدم که توی کارهات پخته عمل میکنی من همش میگفتم ..نه بابا اینطوری هم نیست ..منم خامی های خودمو دارم ...اما اون با اصرار حرفهاشو تاکید میکرد ...یاد حرف دکتر "ع " افتادم ...میگفت مهسا ..تو خیلی خودتو دست کم میگیری ...توانایی هاتو باور کن .چرا موفقیت هاتو مطرح نمیکنی ؟..مطمئنم که حق با دکتر بود ...راست می گفت ..من هیچ وقت دلم نمیخواست واسه کسی قیافه بگیرم .یا بگم فلان کار رو کردم..اعتراف میکنم که مهمترین عامل واسه وبلاگ نویسیم این بود ..تو دنیای مجازی بجز چند نفر ..و یا اونایی که از همین دنیای مجازی اومدن توی واقعیت زندگیم ..کس دیگه ای منو نمیشناسه ...راحت کارهامو ..عقایدم رو میگم ..بدون اینکه ترس داشته باشم که کسی بگه ..چقدر این دختره خود تحویله چقدر از خود راضیه ...کی میدونه توی دنیای واقعی ..مهسا اصلا اهل این حرفا نیست ...اگه توی دنیای واقعی بیام بگم ..این کار رو کردم ..یا فلانی اون روز منو تحسین کرد ..همه میگن دیدی چقدر از خودش تعریف میکنه ؟؟؟ ...درحالیکه من اصلا همچین قصد و منظوری نداشتم ..الان توی این دنیای مجازی وقتی از خودم میگم ..البته توی اون وبلاگم نه این ...بعد می بینم خیلی ها تشویق و تائیدم کردن ..خیلی اعتماد به نفس میگیرم .. به خودم اعتماد بیشتری کردم ..گاهی وقتا آدم به تائید شدنش توسط دیگران نیاز داره ...همه ی ما اینجوریم ...وجدانی اگه یه کاری کردی ..هزار نفر بهت هزار حرف و متلک انداختن ..دیگه با اون انگیزه ی قبلی میری سراغش ؟؟؟ ..نمیری .دیگه ...خوشحالم که این دنیای مجازی رو دارم ...این وبلاگ برام یه جوریه ..انگار به دور از هر چشمی می نویسم ...انگار فقط چشم های خودم اینجا رو میخونه ..هرچند خیلی وقته به دلیل مشغله ی زیاد سراغش نیومدم ... رفته بودیم عروسی ...سر میز شام ..دیدم یه آقایی پشت سرمنه ...عمه هم روبروم بود ..اونو دیده بود ..یهو دیدم برگشت بهش گفت سعید ..تو معلومه کجایی ؟؟ ..دانشگاه تموم شد /؟؟ ...اونم عمه رو شناخت و یه سلام و احوالپرسی گرم ..بعد گفت آره دیگه چیزی نمونده ...بعد فاطی از عمه پرسید ..این کی بود ؟؟ ..عمه هم گفت پسر آقای الف ....سریع منو مامان قضیه رو گرفتیم ..این داداش همون کسی بود که مامانش خودشو کشت تا زنش بشم ..قسمت نبود دیگه ..توی آخرین جلسه ی خواستگاری مامانش خیلی ناراحت بود مامان هم واسه اینکه از دلش در بیاره گفت ..اگه قسمت باشه عروس خودتون میشه ..شاید اصلا قسمت آقا سعید بود ...اونم گفت خدا کنه اینجوری باشه که شما میگید ...و رفت ...اینا همسایه ی عمه بودن ..واسه همین عمه هم میشناختشون ...حالا هم از قصد جلو من سلام و احوالپرسی کرد که ما همدیگه رو ببینیم ..هرچند من توجه چندانی نکردم ...بعد از شام ..تا خواستیم بریم ..دیدیم ..خانواده ی این آقا سعید هم ما رو دیدن ..باز سلام و احوالپرسی ..مامانش و خواهرهاش بد جوری نگام میکردن ...حالا این وسط عمه هم به من میگفت ...مهسا اگه تو قبول میکردی ..الان باید بجای اون دختره بودی که شال سبز داره ... من از اون دختره خیلی بهتر بودم ...حالا فهمیدم چرا عمه می گفت انقدر از دیدن عروسش تعجب کرده ..مطمئنم که منتظرن درس سعید تموم بشه ..چون بورسیه هم هست ..مشکلی واسه شغل نداره ..و واسه خواستگاری اقدام کنن !!! ...اما خب کیه که قبول کنه ؟؟؟
دیشب خوشبختانه آخرین مهمون ها زود رفتن و من با خیال راحت نشستم پای تلویزیون ...کانال دو سینمایی " ماه از روی سکو " رو نشون میداد ...به طرز عجیبی با تک تک بازیگر ها همزاد پنداری میکردم ..شاید واسه اینکه منم شرایطی مشابه به اونا رو تجربه کردم ..یادمه وقتی داشت می رفت پروژه گفت ..مهسا سر یه ساعت مشخص جفتمون به یاد هم به ماه نگاه میکنیم ..همه ی این کارا واسه این بود که یه جورایی فاصله ها رو تسکین بدیم ..حالا عین اون صحنه توی فیلم بود ..عین اون موقع ها که با مکافات تماس میگرفت و من داشتم نماز میخوندم و نمی شد جواب بدم ..بعد شماره اش رو می دیدم و کلی بغض میکردم ..عین اون موقع ها که می گفتم کی بر میگردی ؟؟ ..عین اون موقع ها که میگفتم : خدایا من به تو سپردمش ..خودت در پناه خودت حفظش کن ....تازه رفته بود و من دائم می پرسیدم ..واسه عید خونه ایی ؟؟ ..بعد دلواپس این بودم که نکنه سال تحویل اینجا نباشه ...چقدر من به صحنه های این فیلم نزدیک بودم دیشب هر کاری کردم نتونستم بهش بگم ..اما اینجا می نویسم ...وقتی شرایطی مشابه شرایط کاری تو رو دیدم ...با وجود همه ی سختی هایی که میدونم ممکنه در انتظارم باشه .با وجود اینکه میدونم شرایط کاریت عوض میشه و تو دیگه اونجا نیستی .....اما به وجودت افتخار کردم ..بیشتر از همه ی لحظه های دیگه !!! آدم نا امیدی نیستم ...اما نمیدونم چرا ...احساس چندان خوبی نسبت به سال 88 ندارم ..همش فکر میکنم یه اتفاق خاصی رخ میده ..که چندان با مزاجم سازگار نیست ...کاش زود این احساسم از بین بره ...اصلا دوست ندارم اول سال همچین حسی رو با خودم داشته باشم ...وای چند روزه داره از عید میگذره ..من هنوز لای یه کتاب رو هم باز نکردم ...فکر کنم بعد از تعطیلات ..واسه جبران همه ی فرصت های از دست رفته باید دوپینگ کنم !!
چند روزه میخوام این وبلاگ رو آپ کنم اما نمیشه ...بلاخره امروز موفق شدم !!! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 13:44 توسط مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
فرح ناز دوستم روضه داشتن ..گیر داده بود که باید بیایی چند بار گفتم نه جور نمیشه اما اون که دست بردار نبود ..بلاخره چهارشنبه رفتم ...اول که به اجدادشون معرفی شدم ...بعد خودمو با پذیرایی سرگرم کردم آخر مراسم هم که توی خلوت خودم بودم ...داشتم واسه حل مشکلات اون دعا میکردم و البته به فکر خودم هم بودم ...اما خوب واسش نذر کردم ..ایشالا حل که شد نذرمو ادا کنم ..توی همین خیالات بودم که دیدم یه دختر هم سن و سال خودم زل زده بهم ...منم که بر طبق عادت با لبخند جواب نگاهشو دادم ..و رفتم سراغ فرح ناز ..مراسم که تموم شد تقریبا همه رفته بودن ...بجز چند نفر از فامیل های فرح ناز ..موهامو همه توی گردنم جمع کرده بودم و داشتم به معنای واقعی خفه میشدم ...رفتم توی اتاق که موهامو باز کنم و برگردم کمک فرح ناز ..همینجوری که موهامو مرتب میکردم دیدم اون دختره با یه خانوم دیگه که بعدا فهمیدم مامانشه از پنجره نگام میکردن ..سال خدا که صورتم قرمز هست حالا با این سر وضع خودم حسابی خجالت می کشیدم ..خودم هم نمیدونم چرا اصلا این پنجره به چشمم نیومده بود ..نفهمیدم چه جوری ..با چه سرعتی روسریمو زدم و از اتاق اومدم بیرون ... که مامان گفت با بابا تماس بگیر بگو بیاد دنبالمون ...رفتم تماس گرفتم اومدم که به مامان بگم بابا گفت 20 دقیقه دیگه میام ..که دیدم مامان داشت با اون خانوم و دخترش حرف میزد ..و برگشت گفت مهسا این خانوم زن داداش یکی از دوستامه ...نگو آشنا بودن ..منم سلام و احوالپرسی ..که دیدم خانوم به مامان گفت : اِ ...پس این مهسا خانوم دختر شماست ؟؟ ..مامان : آره بعد هم وقتی آمار منو از مامان گرفتن که چند سالشه ..چی میخونه ..خودم تا آخر قضیه رو خوندم ... بعد هم آدرس گرفتن....من که فقط سرمو انداخته بودم پایین و داشتم حسابی توی دلم با مامان دعوا میکردم که چرا آدرس داد ...البته مامان هم حق داشت ..خوب وقتی یکی آشنا دربیاد همین میشه دیگه ..اونم توی شهر ما ... دختر و مامانش تا دقیقه ی نود با مامان حرف میزدن و این وسط لبخند ملیح به من تحویل میدادن .و داشتن با چشاشون میخوردنم....فرح ناز هم که میدونست من چرا اینجوری شدم ..یواشکی بهم می خندید ... نمیدونم چقدر به خدا التماس کردم تا بابا بیاد ..اما میدونم که هنوز ماشین حرکت نکرده شروع کردم به بحث و عوا راه انداختن با مامان ..بهش میگم واسه چی فوری آدرس دادی ؟؟ ..که چی بشه ؟؟ میگه اولا آشنا بودن ..بعد هم "سید" هستن ..درست نبود زود بگم نهههههههه .... توی ماشین که بابا فقط حواسش به رانندگیشه ..تا رسیدیم خونه ..به مامان میگه : خوب خانوم حالا بیا تعریف کن ببینم اینا کی بودن که مهسا اینجوری حرص میخوره ..چیکاره هست ؟؟ ...مامان که رابطه آشناییمون رو حسابی توضیح داد ..بعد هم گفت پسره سوپر مارکت داره ....من که ناخودآگاه خندم گرفت یعنی یه جورایی خوشحال شدم ..خوب این یعنی رسما رد میشه ....سوپرمارکت داشتن شغل بدی نیست ..میدونم که درآمد خوبی هم داره ..اما اگر قرار به قبول کردن این شغل ها بود که تا حالا دم بخت نبودم خانواده ی من ..بیشتر دوست دارن دومادشون یه شغل دولتی داشته باشه تا آزاد ...در رده ی شغل های آزاد هم فقط چند شغل پذیرفته شده است که مسلما سوپرمارکت داشتن جز اونا نیست ....مامان و بابام از نزدیک خانواده ی پسره و حتی خود پسر رو هم می شناختن و دیده بودنش ...فقط اینو حال کنید بابا : من اسم پسرهاش یاد نیست ..واسه کدومش خواستگاری کرده ؟؟ مامان : واسه پسر دومیش همون که خیلی خوشگل و خوشتیپ بود بابا : آها ..ماشاالله ...هزار ماشاالله ...واسه خودش آقایی هست ..حیف که شغلش چنگی به دل نمیزنه بعد از یکی دو ساعتی که حرفشون تموم شد ..می بینم مامان همش نگام میکنه ..میخنده ..میگم چی شده ؟؟ میگه : مهسا میخوام یه چیزی بهت بگم شاید باورت نشه ..میگم حالا بگو شاید باورم شد ....میگه : خیلی شبیه این پسره هستی ..من که با خیال راحت موضوع رو کنار گذاشته بودم با تعجب پرسیدم کدوم ؟؟ ..میگه همین که تو رو براش خواستگاری کردن ..مهسااااااا خیلی به هم دیگه میایید ...گفتم : مامان زیاد خودتو درگیر مسائل فانتزی نکن ...میدونی که رد میشه بهتره نیومده برای خوشبختیش دعا کنی ....نمیدونم چرا اما احساس میکنم اون خانوم و دخترش هم لابه لای پچ پچ هاشون که کم و بیش به گوشم می رسید اینو فهمیده بودم ...خدا رحمت کنه عمه زهرا رو ..اعتقاد داشت خدا وجود دخترها رو از گل خانواده ی شوهرش میسازه ...به این اعتقاد ندارم اما گاهی واقعا اینو به چشم می دیدم ..همین مریم خودمون گاهی با هم میریم بیرون ..یه غریبه ما رو با هم می بینه فکر میکنه ....خواهریم ..مینا و شوهرش بهم میان ..خیلی ها رو اینجوری دیدم ..این مساله عین دیوونه ها ذهنمو با خودش مشغول کرده بود ...همش میگفتم : مهسااااااااا ..میدونی که هیشکی از تقدیرش باخبر نیست نکنه جدی جدی این قسمتت باشه ....یه چیزی رو مطمئنم اگه شغل پسر خوب بود ...ملت بهم گیر میدادن ..خودم این خانواده رو ندیده بودم تا حالا اما خیلی جاها تعریفشون رو شنیدم ..خانوم و دخترش هم خیلی بافرهنگ بودن کاملا پیدا بود ...دختر به دلم نشست اصلا میدونی من کلا اینجوریم ..هرکی میاد خواستگاریم مهر یکی از اطرافیانش به شدت به دلم میشینه یادش بخیر آقا رضا ...هنوز توی مراسم خواستگاری بودیم با خواهراش دوست شده بودم ..منم عادت دارم با خیلی ها گرم و صمیمانه رفتار میکنم ..اونا هم کلی خوش به حالشون شده بود که من میخوام قبول کنم اما نکردم..یعنی قسمت نبود ...امروز فرداست ..که تا قبل از رفتنم ...بیان خواستگاری ... پ.ن 1 : با مامان رفتیم واسه اون شازده ی همسر به نام در طی یک اقدام فوق العاده مضحکانه البته از نظر من برای اون شازده ی همسر بنام ..نیومده ..ندانسته ...یه چیزی سفارش دادیم ..فرصت کنم توی اون وبلاگم می نویسم پ.ن 2: خدایا !!! ..من تا حالا بهت حرفی زدم ؟؟ ..این همه گفتی ..گردن خم کردم و گفت چشم نفرست خدایا ..نفرست ..این چه وضعشه آخه ..خودمونیم میخوای حال منو بگیری ؟؟ ..من که ازت گلایه ای نداشتم راضی بودم به همین شرایط ..دارم باهاش کنار میام ..حتی دارم تلاش میکنم زمینه های موفقی رو هم واسه خودم بسازم ..بی انصاف رسمش نیست ..این کار رو میکنی واسه چی ؟؟..منو ببخش ..میدونم عادلانه نیست اما گاهی فکر میکنم داری نمک رو زخم می پاشی ..باکی نیست ..هرچه از دوست رسد نیکوست ..کاش بدونم حکمت این کارهات چیه ؟؟ ..میگم ..فقط ..با ما به از این باش رفیق شفیق |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 0:9 توسط مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
خواستگار این هفته رد شد ... مسخره اس اولش که میاد کلی غر میزنم ...نیومده میگم ردش کنید ..اما وقتی رفت ...میگم آخی طفلکی گناه داشت .. یعنی حالا دلش میشکنه ؟؟ ...خیلی مسخره اس نه ؟؟ ..اما خوب این حس میاد سراغم ...بعد با دعا برای خوشبختیش خودمو توجیه میکنم ... گاهی پشیمون میشم از وبلاگ نویسی ..انگار هیچ جا مث دفتر خاطرات آدم نمیشه ... خیلی متاسفم که حتی توی دنیای مجازی هم نمی تونیم بی دغدغه باشیم .. وابستگیمو باید کم کنم ..مخصوصا برای ترم جدید به محض اینکه وضع دانشگاه کاملا تثبیت بشه ..یه برنامه ی درست و حسابی می ریزم ..فقط وبلاگ دوستام رو میخونم و کامنت ها رو تائید و احتمالا هفته ای یه بار می نویسم و احتمالا هفته ای یه بار هم چت ...اونم نهایتا یکی دوساعت ...شایدم همین یه بار رو هم نرم فقط واسه مواقع ضروری ..کلا هرچی کمتر سراغ نت بیام لطف بیشتری در حق خودم کردم ... تماس گرفتم با دکتر "ی" واسه اولین بار ....نمیدونم چرا استرس داشتم با اینکه هزار بار با هم حرف زدیم اولش نشناخت بعد یهو گفت : مهسا دخترم تویی ؟؟ ...چقدر با محبته ... کلی شرمنده ام کرد ...قرار شد داداش بره پیشش ..میگه خودتم میای ؟؟ ..میگم نه ..گفت : پس داداشتم نفرست برگه عبورش خودتی گفتم آخه من باید برم.. درگیر دانشگاهم ..میگه : پس تکلیف ما چی میشه ؟؟ ..دلتنگت میشیم سراغتو از کی بگیریم بی معرفت ؟؟؟ ...گفتم : کم سعادتی از منه ..عمری باقی باشه خدمت میرسم ...و قول دادم برم پیشش ...کلی حرف دیگه ..که فقط شرمنده میشدم ...بهش نگفتم اما جدی خودمم هم دلم براش تنگ شده برای ترم جدید احتمالا مریم هم میاد پیشم ..اینجوری کمتر تنهام ..راحت ترم ... بزودی میرم سراغ ترم شش زبان ... اون ترم رو توی بدترین شرایط درس های دانشگاه گذروندم ... اما این بار تا دیر نشده باید برم ..مینو هم میخواد امتحان تعیین سطح موسسه کیش رو بده ...خوبه لااقل اونم باهام میاد کلاس البته اگه پشیمون نشه ...آخی این مدت چهار پنج کتاب خوندم ... تصمیم گرفتم هفته ایی یه کتاب بخونم ...روزی 1:30 که وقت بزارم به کتاب خوندن هم میرسم ... خیلی خوبه نه ؟؟ این هفته یه دوست مجازی رو از دست دادم ... یعنی از دست دادن که نه اما خوب هرچی رابطمون کمتر باشه بهتره دلم نمیخواد یه موقع کار به جایی برسه که از جانب من بی احترامی رخ بده و از این حرفا...چقدر سخته به دوستی که بهش اعتماد داشتی بی اعتماد بشی ... اونی رو که همیشه از تجربیات و حرفاش استفاده میکردی رو پای تجربه هات بزاری ... هضم حرفاش خیلی سخت بود حرفهای سختی زد.که هیچ کدومش به من نمی یومد ...حرفی نزدم ..حتی به خودم اجازه ندادم در مقابلش دفاع کنم ...به احترامش سکوت کردم ..در حالیکه میتونستم عین خودش باهاش حرف بزنم ...بعد هم با احترام زود خداحافظی کردم .که نکنه یه موقع بی اختیار حرفی بزنم و ازم دلگیر بشه ... اما دلم ازش گرفت ...خیلی .بی خیال ..زود فراموش میکنم ... هیچ وقت یادنگرفتم از کسی کینه به دل بگیرم ... صبا و یکی دوتا دیگه از دوستام امتحان فوق دارن ... دیشب صبا اس ام اس زد ..که مهسا به یادم هستی برام دعا میکنی ؟؟ ... کلی براش دعا کردم ..ایشالا همشون قبول بشن .. ها ..اینم بگم ...ندا از دوستان مجازی اون وبلاگم اولین کسی بود که اینجا رو کشف کرد ....و دیروز هم نوشا ..جالبه هم ولایتی هام زودتر از هرکس دیگه ای پیدام کردن ... توی اون وبلاگم هرچی میخوام پست های ویژه ام رو بنویسم همش یه سوژه ی جدید پیش میاد که تاریخ نوشتن اونا رو به بعد موکول میکنم ...کاش زودتر می نوشتمشون ..این ولنتاین هم که کشت منو ...توی هر وبلاگی میرم حرف این ولنتاین ... دیروز بعد از مدتها یکی از آی دی هامو باز کردم ..وای چقدر آف لاین داشتم ...باورم نمیشد ..همه سراغم رو گرفته بودن...خودمم نمیدونم چی شد افتادم رو دور این آی دی و دیگه سراغ اون یکی نرفتم ..هیج آف لاینی به اندازه ی آقای "و" خوشحالم نکرد ...چقدر از خودم بدم اومد که توی این مدت سراغ هیچ کدومشون رو نگرفته بودم ...طفلک آقای "و" چندبار گفته بود ..مهسا چی شده یهو رفتی ..دیگه برام آف هم نمیزاری ...معلوم بود تا همین چند روز پیش هم برام آف میزاشته ...سریع براش آف گذاشتم ..یادش بخیر اون موقع ها چقدر از دخترکوچولوهاش برام میگفت ... ناخواسته دوستشون داشتم ..قرار بود عکسشون رو برام بفرسته که من کمتر سراغ اون آی دی رفتم ...یادمه بعد از چتمون وقت خداحافظی همیشه میگفتم از طرف من صورت این دو وروجکش رو ماچ کنه ...یه جورایی آشنا دراومده بودیم خیلی اتفاقی ..واقعا برام جالب بود ...راستش از وقتی وبلاگ زدم یعنی هفت _ هشت ماه ..همش به خاطر دوستای وبلاگ نویسم با یه آی دی میومدم نت ...اما باید برگردم ..اگه قراره هفته ای دو ساعت چت کنم ..یه ساعتش رو با اون آی دی باید باشم ..با دوستای قدیمیم ... چند روز پیش تفال زدم به دیوان حضرت حافظ ..کاش اونجوری بشه که اون میگفت ...خدایا به تو واگذار کردم .. نذر کردم چو از این غم به در آیم روزی تا در میکده شادان و غزل خوان بروم |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 14:47 توسط مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
بعد از مدتها دیروز به دور از هرگونه استرس و فشار درس ها و امتحانات ..الهه رو دیدم با هم یه چرخی توی شهر زدیم و جز به جز اتفاقتمون را واسه هم تعریف کردیم ..هوا انقدر بهاری و دلپذیره ..که واقعا حیفه اگه بخواد پشت درها و دیوارهای خونه از دستش بدی ...یه سری خرید داشتم که خریدهامو کردم ..به یکی دو جا هم کار شخصی ..رفته بودم پیش آقای الف .... انتظار نداشت منو اونجا ببینه ...متوجه شدم یهو با دیدنم جا خورد ..بعد از اون یکی دو اتفاقی که افتاده بود ...میدونستم نسبت به بقیه ی بچه های اونجا یه جور دیگه تحویل میگیره ..وقتی اون روز هم کلی وقت گذاشت و همش می گفت از ایران برو .نمونی اینجا ..و اون همه حرف هایی که زد ...بقیه ی هم متوجه این موضوع شده بودند ...ف هم همراهش بود ..واسه اولین بار با اون یه برخورد نزدیک داشتم ..چه زبونی پیدا کرده قبلا ها اینجوری نبود ...وقتی رفتن منو الهه از برخوردش خنده مون گرفته بود ...بعد هم که خانوم ع رو دیدم ..اگه همینجوری پیش بره ..فکر کنم تا بیست و سوم بهمن کار تمومه .....نمیدونم اگه بابا اون روز همچین تلنگری بهم نزده بود کی من میخواستم به فکر این چیزا باشم ..از اینکه همه چیزم محدود به درس خوندن بشه حالم بهم میخوره ..یکی دوتا کتاب گرفتم باید بخونمشون ...حجم یکیشون زیاده ..خوشحالم ...اما چه فایده ...انقدر به خوندن معتادم که سر دو روزه تمومش میکنم ...عصر هم مینو تماس گرفت و حدود یه ساعت شایدم بیشتر ...حرف زدیم گیر داده که پاشم برم اهواز ...راستش خودم هم بدجوری هوس اهواز رو کردم ...دلم واسه همه ی بچه ها تنگ شده ...واسه کیانپارس ...دکتر الف ..و همه ی استادهام ...اصلا دلم میخواد برم بشینم سر کلاس هاشون و سر تست ها ی کنکور باهاشون کل کل کنم ...بعد بخندیم و همدیگه رو تهدید کنیم وقتی دانشگاه قبول شدم ..با وجود همه ی صمیمیت هامون اما فکر میکردم همدیگه رو فراموش می کنیم ...یا لااقل یه خاطره ی کم رنگ ..اما اینجوری نشد ..همه واسه هم موندگار شدیم ..می گفت همه سراغتو میگیرن ..نمیدونم جور میشه برم یا نه ..اما حتی اگه جور نشه هم بچه های خودمون رو میکشونم اینجا ..آها ...راستی دیروز بعد از مدتها عمه جون رو دیدم ...هنوز سلام و احوالپرسی نکرده گفت ..وای مهسا چه تپل شدی ...از لحنش خنده ام گرفته بود ....چندان چاق نشدم .اما خوب نسبت به قبل ..قبول دارم که تپل تر شدم ....این وروجک امروز اینجاست ..دیوونم کرده بس که سوال می پرسه ..البته مامان میگه ..خودم که بچه بودم دست کمی ازش نداشتم ...ولی جدی مخ آدم رو بکار میگیره.. برم سراغش .....
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 15:51 توسط مهسا
|
|
||
|
|
|
|
|
تا همین چند مدت پیش وبلاگ خوان زبده ای بودم ...که اوقات تنهایی ام را با دست نوشته های این و آن میگذراندم ...کم کم کامنت های جالبی میگذاشتم ..که گاهی با شیطنت ها و شوخ طبعیم دمار از روزگار این و آن در می آوردم ...هنوز هم که هنوز است آن نامی که با آن کامنت می نهادم ..همچون رازی ناگفته باقی مانده ...تیر ماه بود که در یک جرقه زدن فکری در کتابخانه به همراه نسیم و الهه تصمیم گرفتیم وبلاگ نویسی کنیم ...گرچه صحبت ها جدی بود اما برخلاف انتظارم نسیم در عمل جدی اقدام نکرد و من ماندم ... از آنجا که وقتی تصمیمی بگیرم سریش میشوم به انجامش همان روز رسما اسم انتخاب کردم و چند قطعه شعر در وصف حال و روز دانشجو بودنمان و نخستین وبلاگمان را متولد کردیم ...مث هر وبلاگ نویس تازه وارد دیگری با دیدن یکی دو کامنت اولیه ذوقمان میگرفت و گویی که چه نبوغی هستیم ... وقتی بزرگان به جمع مان راه یافتند فهمیدیم ترشی نخوریم پدیده ای می شویم ...کم کم لینک شدیم ..حتی کارمان به جایی رسید که صدر نشین برخی وبلاگ ها هم شدیم گرچه هرگز خود را قابل این همه لطف بزرگان نمی دیدیم ... دوستان بسیار با محبتی یافتیم که بی تعارف مهر همگیشان به دلمان نشست و کارمان به جایی رسید که برخی هاشان از قالب مجازی در آمدند و شدند رفیق حقیقی و به قولی این دنیایی ...کامنت های خصوصی ..عمومی ..محتواهای جالب ..خواندنی ...و کم کم پس و پیش های این دنیای مجازی هم دستمان آمد ... بر خلاف انتظارم سبک خاصی در نخستین وبلاگم حاکم شد ...که مانع از گفتن برخی دل نوشته ها بود ........شاید با گفتن هر حرفی و بیان هر نکته ای یک جورهایی قانونش را زیر پا می گذاشتم ..این بود که تصمیم گرفتم علاوه بر آن وبلاگم وبلاگ دیگری را هم متولد کنم و دور از نگاه این و آن باز هم بنویسم ...اصلا نبوغ من همیشه در فصل امتحاناتم ..در آن لحظات حساس به اوج خودش می رسد اولین وبلاگم در میان امتحانات پایان ترم متولد شد و حالا دومینش در میان واپسین امتحانات ترم دیگر .. این هم خودش حکایت جالبیست ....اینجا من از هرچه دلم بخواهد بنویسم ..از روزمرگی ..از واژه های ادبی ...از طنز ..نقد هم میکنم ...نطق هم به خرج می دهم ..اصلا لازم باشد پای دیگری را هم وسط میکشم ... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 12:9 توسط مهسا
|
|
||